تبليغاتX
مگه میشه بود و عاشقت نبود ؟ مگه میشه بود و باورت نداشت؟ مگه میشه گفت و غیر از تو نوشت ؟ مگه میشه خواند و بدون تو سرود؟ رهایی و عشق

رهایی و عشق

 

تعطیل

 

 

اشك در چشمان من باران غم دارد ولي


خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من

 

نوشته شده در Thu 19 Nov 2009ساعت 11:44 PM توسط باران |
 

 

 ای کاش رهگذری بودم و هرگز تو را نمیدیدم .....

ولی افسوس :

که با اولین نگاهت آتش گرفتم

با دومین نگاهت سوختم

ودر آرزوی سومین نگاهت خاکستر شدم

 

 

 

 

 نمیدانم این زبان قاصر منه که نمی تواند کلمات را بر باب

 میل غم دلم بنویسد

 یا اصلا واژی پیدا نمی شه نمیدانم: قلبم يخ كرده ...

 مغزم قفل كرده ....

 چيزي كه دلم بخواد و در موردش بنويسم گم شده....


 از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي .... 

 از غرور زیاد .... نمي دونم ....

هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه ..

ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره ....

 اصلا چه فايده داشت اين نوشتنها و گفتن ها .. .

 اينهمه از عشق و دوستي ،

 نوشتم چي شد به كجا رسيدم .....

 اوني كه بايد مي فهميد،دیر فهمید.....

 اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت دیر یاد  گرفت ....

 ديگه به هيچي اعتماد ندارم .....

 تمام كتابهاي شعرم و زير و رو كردم .....

 هيچ كدومش نمي تونن حال دلمو بفهمن 

 آری همون دلی که  تورا بیش از قطره شبنمی که بر روی

 گلبرگ گل احساس لطافت دارد دوست داشت,

 اما افسوس که امروز هر قطره اشک باقطره دیگری آمیخته و  

 غزل جدایی را به این دل شکسته هدیه میکند,

 آری از حقیقت تا .... فاصله خیلی کم , 

 " نه دلم واست تنگ نشده" شده تنها دروغ من.

  چرا دلتنگ تو باشم ؟

 چرا عکس تورو ببوسم ؟چرا تو خلوت شبهام 

 چشم به راه تو بدوزم ؟

 توی که نموندی پیشم  توی که احساسات مرا ندیده  گرفتی

 روی تن زخمیه هر دردم با اینکه با اشکام نوشتم 

  عزیزم یا تو یا مرگ


 به تو گفتم باورم کن در میان این همه فاصله ها تو با

 خنده ای نوشتی هم نفس خدا نگهدار

  پس بنویس مهلت ماندن فقط یک نفس بود

 سهم من از همه دنیا یک قفس بود.

 آری سهم من از  تو و با تو بودن  فقط یک داغ جدایی

 بر تنی که مثل دلت سرد

 و یک غروری که به قیمت  هیچی فروخته شود.

 عزیز منتظر نباش كه شبي بشنوي از اين 

 دلبستگي هاي ساده ،دل بريده ام !

 كه عزيز باراني ام را در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان   ،

 به ستاره ي ديگري سلام كردم

 توقعي ازتو ندارم اگردوست نداري درهمان دامنه ها ودور

 ازدريا بمان هر جورتو راحتي ...

 باران زده من, همين  یاد چشمان قشنگت که تو دفتر زندگیم

 به یادگاری مانده

 براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست من كه اين جا

 كاري نداشتم

 فقط گهگاهان واژه دوست داشتنت را دردفترم حك مي کردم.

 

با انکه دوست ندارم برم ولی بخاطر تو میرم فقط بخاطر

 

این که ثابت کنم

 

          خیلی دوستت داشتم                    

 

نوشته شده در Thu 19 Nov 2009ساعت 11:40 PM توسط باران | |

..::تیک تیک زیبا و مفید::..